حكيم ابوالقاسم فردوسى

77

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

برآمد كه گويى زمانه به جوش آمد . بزرگان توران ، كمر بگشودند و در پيش شاه ، سر بر خاك نهادند و گفتند : كار ما از انديشه بگذشت . اكنون برگوى كه چه بايد بسازيم . همانا از آنچه كه بيژن بكرد ، جاودانه بر شاه توران ننگ بماند . ديگر در ايران ، ما را مَرد ندانند و ما را زنان كمر بسته بخوانند . افراسياب كه چنين شنيد ، همچون پلنگى برآشفت و به ايشان بفرمود كه جنگ بسازند . به پيران نيز فرمود تا كوس بربندد . بر درگاه شاه ، ناى رويين زدند و سپاه توران در شهر بجوشيد . پهلوانان رده بركشيدند و خروش و نالهء كارناى برخاست . و بدين سان چنان سپاهى از توران به سوى سرزمين ايران رانْد كه همهء روى زمين بجز دريا را بپوشاند . چون ديده‌بان سپاه ايران بنگريست ، زمين را همچون درياى جوشان ديد . پس به پيش رستم آمد و او را گفت : آماده شو ، زيرا كه گيتى از گَرد سواران ، سياه گشت . رستم كه چنين شنيد ، به دو گفت : ما باكى نداريم و همگى چنگ بر خاك فشانيم . آنگاه رستم بار و بنهء سپاه را با منيژه روان ساخت و خود ، جامهء كارزار بپوشيد و به بالاى تپه رفت و سپاه توران را بديد . پس چون شير ژيان خروشى بركشيد . آرى ، سوار دليرى گفته است كه روباه كجا با چنگال شير برابر گردد . پس رستم با بانگ بلند به پهلوانان گردنكش گفت : اكنون روزگار نبرد فرا رسيد . بايد با تيغ و ژوپين آهن گذار و نيزه و گرز گاوسار به جنگ رويم . اكنون هنگام آن است كه هنرها پديدار سازيم و به پيش اين جنگ بدويم . پس خروش كارناى برخاست و تهمتن بر رخش سوار گشت و از بالاى آن كوه به سوى دشت راند . چون سپاه توران بسيار نزديك گشت ، سپاه ايران نيز به آن دشت پهن آمد و در هر سو چون سرايى از آهن بايستادند . از گَرد اسپان ، گيتى سياه گشت . آنگاه رستم رزمگاه را بيآراست . در سوى راست سپاه ، اشكش و گستهم را با سواران بسيارى گذاشت . پهلوانانى چون رهّام و زنگه را در سوى چپ بايستانيد . خود رستم نيز با بيژن - پسر گيو - در دل سپاه به نگاهبانى پهلوانان و پشتيبانى سپاه بايستاد . در پشت ايشان نيز سپاهيان شمشير به دست همچون كوه بيستون ايستادند .